داستان/ هیچ چیز ابدی نیست مگر خدا

روزی پدر و پسری بالای تپه ی خارج از شهرشان ایستاده بودند و آن بالا همان طور که شهر را تماشا می کردند با هم صحبت می کردند.
پدر می گفت: اون کوچه را می بینی؟ اون دومین چیزی بود که من تو این شهر ساختم پسرم. زمانی که اومدم تو این کار فکر می کردم کاری که می کنم تا آخر باقی می مونه. دل به ساختن هر سازه خود می بستم و چنان محکم درست می کردم که انگار دیگه قرار نیست خراب شه. اما حالا می دونی چی شده؟ صاحب همین کوچه از من خواسته که این دیوارها را خراب کنم و یکی مسیر جدید براش بسازم. این ها را روزی با تمام وجود ساختم. اما این حرف باعث شد متوجه شوم تو این زندگی هیچ چیز ابدی نیست جز خالقت. 

مطلب پیشنهادی

داستان/ انفاق

روزی آدم نه چندان دانایی به افلاطون گفت: ای افلاطون، تو مرد فقیر و بی ارزشی هستی. دوست …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


3 + پنج =