درنگ

فروردین 1400

  • 21 فروردین

    داستان : چه چیز می بینید؟

    كمانگیر مجرب و عاقلی در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی دیگر بود. نشانه كوچكی كه از درختی آویزان شده بود، به چشم می‌خورد. جنگجوی اولی تیری از تركش بیرون می‌كشد، آن را در كمانش می‌گذارد و نشانه می‌رود.كماندار از او می‌خواهد آنچه را كه می‌بیند شرح دهد. جنگجو می‌گوید: …

  • 11 فروردین

    داستان: بندگی

    روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد. ابلیس گفت: آیا می‌توانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟ فرعون گفت: نه…ابلیس به سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد.فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب تبحری !  ابلیس خود را …

  • 2 فروردین

    داستان : سین هشتم

    آن ها برای تحویل سال میز را در یکی از اتاقهای خانه خود چیدند. اول از همه آینه و قرآن و بعد هفت سین را کنارهم گذاشتند;سماق ، سیر ، سنجد ، سمنو ، سکه ، سرکه وسبزه..علاوه بر هفت سین ، شمع و تخم مرغ را هم روی میز …

اسفند 1399

  • 26 اسفند

    داستان : هدیه کودک

    مردی کودک سه ساله ای داشت. روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد بسیار عصبانی شد و دختر کوچکش را تنبیه کرد. دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابید.روز بعد …

  • 23 اسفند

    داستان : اکسیژن

    مردی شبی را در خانه‌ای روستایی می‌گذراند. پنجره‌های اتاق باز نمی‌شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی‌توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد …

  • 23 اسفند

    داستان : ایمان

    پیرزنی مشغول نماز خواندن بود. چند زن هم نشسته بودند و از او تعریف می کردند. یکی گفت: این زن، خدا عمرش بدهد، خیلی با ایمان است. در موقع نماز، تمام حواسش به جانب خداست. آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند، انگار نه انگار …

  • 19 اسفند

    داستان :خدا و شیطان

    زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد! آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار …

  • 17 اسفند

    داستان : ۴شمع

    چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله …

  • 13 اسفند

    داستان : پاداش

    سه مرد در تصادفي کشته شدند و سه تاشون رفتن بهشت! دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت: شما آزاديد هر کاري بکنيد، تنها قانون اينجا اينه که: روي اردک ها پا نذارين! مردها قبول کردن و رفتن توي بهشت.خيلي زيبا و سرسبز بود ولي همه جا پر از اردک بود! …

  • 9 اسفند

    داستان : هیچ کار خداوند بی حکمت نیست

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره …