درنگ

خرداد 1400

  • 22 خرداد

    داستان/ تلگراف

    وقتی دستگاه تلگراف به ایران آمد و در تهران نخستین تلگرافخانه افتتاح شد عده ای از مردم به این دستگاه تازه بی‌اعتماد بودند و برایشان ناشناخته بود. برای همین،صاحب تلگرافخانه با خود اندیشید شاید هنوز تلگراف برای ورود بین آن ها زود است و با مکانیزم عمل آن و آنچه …

  • 3 خرداد

    داستان /کلاس زیست شناسی

    معلم زیست شناسی سعی داشت به دانش آموزانش نشان دهد که یک کرم چگونه به پروانه تبدیل می شود. او به بچه ها گفت: «در چند ساعت آینده شما شاهد این خواهید بود که پروانه چطور برای بیرون آمدن از پیله ی خودش تقلا می‎ کند؛ ولی هیچ کس نباید کمکی به …

اردیبهشت 1400

  • 26 اردیبهشت

    داستان : خدا از راه می‌رسد

    مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی هوا مهتاب و بسیارعالی بود و همین برای شنا …

  • 21 اردیبهشت

    داستان : وقتی راننده جای دانشمند است

    ماکس پلانک بعد از این‌که جایزه نوبل را در سال ۱۹۱۸ می‌گیرد ، یک تور دور آلمان می‌ گذارد و در شهرهای مختلف درباره مکانیک کوانتوم صحبت می‌کند. چون هر دفعه دقیقاً یک محتوا را ارائه می‌کند, راننده‌ اش احساس می کند که همه مطالب آن دانشمند را یاد گرفته …

  • 12 اردیبهشت

    داستان : معلم

    یکی از دانشجویان به استاد خویش گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.  من که نمی خواهم موشک به مریخ بفرستم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. استاد جواب داد: تو اگر نخواهی موشک به مریخ بفرستی قبول، ولی نمی توانی به من تضمین بدهی …

فروردین 1400

  • 26 فروردین

    داستان: درایت

    شخصی خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با …

  • 21 فروردین

    داستان : چه چیز می بینید؟

    كمانگیر مجرب و عاقلی در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی دیگر بود. نشانه كوچكی كه از درختی آویزان شده بود، به چشم می‌خورد. جنگجوی اولی تیری از تركش بیرون می‌كشد، آن را در كمانش می‌گذارد و نشانه می‌رود.كماندار از او می‌خواهد آنچه را كه می‌بیند شرح دهد. جنگجو می‌گوید: …

  • 11 فروردین

    داستان: بندگی

    روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد. ابلیس گفت: آیا می‌توانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟ فرعون گفت: نه…ابلیس به سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد.فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب تبحری !  ابلیس خود را …

  • 2 فروردین

    داستان : سین هشتم

    آن ها برای تحویل سال میز را در یکی از اتاقهای خانه خود چیدند. اول از همه آینه و قرآن و بعد هفت سین را کنارهم گذاشتند;سماق ، سیر ، سنجد ، سمنو ، سکه ، سرکه وسبزه..علاوه بر هفت سین ، شمع و تخم مرغ را هم روی میز …

اسفند 1399

  • 26 اسفند

    داستان : هدیه کودک

    مردی کودک سه ساله ای داشت. روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است. مرد بسیار عصبانی شد و دختر کوچکش را تنبیه کرد. دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابید.روز بعد …